توت فرنگی های کوچولو
وقتی چترمان خداست بگذاریم ابر سرنوشت هر چه میخواهد ببارد...
مهر ایزدی بر فراز دستانم بدرقه ی استادی که راه و رسم درست زیستن را به من آموخت. امروز بهانه ایست تا بوسه ای نثار دستانت شود و تبریکم را تقدیمت کند . هفته ی مقدس معلم مبارک. کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت
زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد
متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه
ها را برداشته اند فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را
خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که
میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند.
لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را
جمع کرد و روانه شهر شد.
معلم گفت : دو مرد پیش
من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می
کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام
دهند ؟ پسر گرسنه اش است ، شتابان به
طرف یخچال می رود گفت: چند سال داری؟ گاهی با دویدن برای رسیدن به
کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند! پروانه گاهی فراموش میکند که
زمانی کرم بوده است و کرم نمیداند که روزی به پروانهای زیبا بدل خواهد شد... روزانه هزاران انسان به دنیا
میآیند...
پرواز كن آنگونه
كه میخواهی و گرنه پروازت می دهند آنگونه
كه میخواهند اما انسانیت در حال انقراض
است!
![]()
بادیهنشین ثروتمندی پیشنهاد
کرد که اسب را با دو شتر
معاوضه کند، اما مرد موافقت
نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با
تمام شترهای مرد بادیهنشین
تعویض کند.
بادیهنشین با خود فکر کرد:
حالا که او حاضر نیست اسب خود
را با تمام دارایی من معاوضه
کند، باید به فکر حیلهای
باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا
درآورد و در حالی که تظاهر به
بیماری میکرد، در حاشیه
جادهای دراز کشید.
او میدانست که مرد با اسب
خود از آنجا عبور میکند.
همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور،
سرشار از همدردی، از اسب خود
پیاده شد به طرف مرد بیمار و
فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او
را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا نالهکنان جواب داد:
من فقیرتر از آن هستم که
بتوانم راه بروم. روزهاست که
چیزی نخوردهام و نمیتوانم
از جا بلند شوم. دیگر قدرت
ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار
اسب شود. به محض اینکه مرد
گدا روی زین نشست، پاهای خود
را به پهلوهای اسب زد و به
سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول
بادیهنشین را خورده است.
فریاد زد: صبر کن! میخواهم
چیزی به تو بگویم.
بادیهنشین که کنجکاو شده
بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی.
دیگر کاری از دست من
برنمیآید، اما فقط کمی وجدان
داشته باش و یک خواهش مرا
برآورده کن.
"برای هیچکس تعریف نکن که
چگونه مرا گول زدی..."
بادیهنشین تمسخرکنان فریاد
زد: چرا باید این کار را
انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی
بیمار درماندهای کنار
جادهای افتاده باشد. اگر همه
این جریان را بشنوند، دیگر
کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیهنشین شرمنده شد. بازگشت
و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب
اصیل را به صاحب واقعی آن پس
داد...
برگرفته از کتاب بالهایی
برای پرواز (نوشته: نوربرت
لایتنر)
![]()
![]()
در مهد كودك
های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه
باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه
كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر
روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.
با این بازی
ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم
كه هر كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با
این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن
...
![]()
![]()
امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
کسی به تو خورده نمیگیره پس شادی بخش باش
امروز هرچقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن
امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمیشه
پس صدایش کن
او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن
هایت
و عاشق بودن هایت است
امروز امروز است
![]()
![]()
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد
و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از
همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد او شروع به
خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت ,میمون ها هم
این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را
نکردند
. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از
روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری!!!!!!!!!!!![]()
با اعتماد زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمانت را نگهدار و ترس را به گوشه ای بینداز
شک هایت را باور نکن و هیچوقت به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است
فقط در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی
مهم این نیست که قشنگ باشی
قشنگ این است که مهم باشی
حتی برای یک نفر
کوچک باش و عاشق که عشق خود میداند ائین بزرگ دانستنت را
بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
زلال باش .. زلال باش
زلالتر از قطرات اشک
فرقی نمیکند که گودال کوچک ابی باشی یا دریای بیکران
زلال که باشی اسمان در تو پیداست
چشم و زبان دو سلاح بزرگ در نزد تواند
چگونه از انها استفاده میکنی؟
مانند تیری زهرالود یا افتابی جهان تاب؟
زندگی گیر یا زندگی بخش؟
میدانیکه:
از خدا خواستن عزت است
اگر براورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است
از خلق خدا خواستن خفت است
اگر براورده شود منت است اگر نشود ذلت است
پس هر چی میخواهی از خدا بخواه
ودر نظر داشته باش که
برای او غیر ممکن وجود ندارد و تمام غیر ممکن ها فقط برای توست
پس با خدا باش و پادشاهی کن
![]()
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و
کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.
وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند
؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به
حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره
کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه
به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می
توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر
دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ،
این یعنی: منطق
و از دیدگاه هر کس متفاوت است!![]()
در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ،
" چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولواش چقدر بزرگ شده است
![]()

![]()
زیرا دستان قدرتمند خدا را در دستانم حس میکنم.
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا هر روز صبح شاهد طلوعی دوباره در زندگی ام هستم
قلبم سرشار از خوشی است
زیراموفقیت های کوچک امروزم مرا به اهداف بزرگ در زندگی ام میرساند
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا سلامت هستم و قدر سلامتی را میدانم
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا درونم از کینه و دشمنی خالی است
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا دوستانی خوب و مهربان در کنارم دارم
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا هنوز ناگفته های زیادی در دنیا برای دانستن و یاد گرفتن وجود دارد
قلبم سرشار از خوشی است
زیرا هنوز خندیدن و گریستن را فراموش نکرده ام
![]()
آرزویی بکن ...
گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ...
آرزویی بکن ...
شاید کوچکترین معجزه اش
بزرگترین آرزوی تو باشد !!
![]()
گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند سالهام!
فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست!![]()
| Design By : RoozGozar.com |



